پروانه های بی پناه
به انتظار تصویر تواین دفتر خالی تا چند ورق خواهد خورد
ای جاده های گمشده در مه. ای روزهای سخت ادامه! از پشت لحظه ها به در ایید! ای روزهای افتابی ای مثل چشم های خدا. ابی! ای روز امدن! ای مثل روز .امدنت روشن! این روزها که میگذرد. هر روز در انتظار امدنت هستم! اما با بمن بگو که ایا من نیز در روزگار امدنت هستم؟ پنجشنبه ها...لحظه معلق و گيج در اسمان هفته.... بوي تند تعطيلي و بي خيالي.... تا لنگ ظهر خوابيدن و تا دير وقت بيدار ماندن.... بدون غر غر و ناله هاي پدر و مادر.... پنجشنبه..... بوي خوش چاي هل.... سفره هفت رنگ خانه مادر بزرگ.... طعم تازه سبزي خوردن و كباب و سنگك داغ.... صداي با منظور كلاغ بالاي درخت خرمالو و بوقهاي مكرر مردمان بيكار.........! پنجشنبه تجربه دوست داشتن.... موها را اب و جارو كردن.... لباس خوب پوشيدن.... قدم زدن.... زير چشمي نگاه كردن.... بوسه دادن... بوسه گرفتن.... در ان كوچه بن بست.... در ان قرارگاه قدغن ها.....! پنجشنبه.... ماست و خيار تازه درست كردن.... زغال ناب ليمو را اتش زدن.... گر گرفتن.... عاشق شدن ..... سوختن..... ! پنجشنبه.... حرفهاي گنده گنده زدن.... ته ريش نتراشيدن.... عينك ته استكاني زدن.... زير زمين رفتن.... شاملو خواندن.... گوزنها ديدن.... پوستر چگوارا خريدن.... سياسي شدن.... زندان رفتن..... ! پنجشنبه.... سر پل بلال خوردن.... بستني ايتاليايي ديدن.... سينماي فردين رفتن.... پپسي كولا خوردن.... فروغ خواندن.... خنديدن.... سوار ماشين دودي شدن.... زيارت كردن.... به هيچ كجا نرسيدن.... ! و اين پنجشنبه هاي خوب..... كنار پنجره نشستن و تمام روياهاي نيمه كاره را شمردن.... شمردن.... و شمردن.... ! حالا بعد از ان همه سال ان همه دوری. ان همه صبوری من دیدم از همان سر صبح اسوده هی بوی بال کبوتر و نای تازه ی نعنای نورسیده می اید پس بگو قرار بود که تو بیای و.....من نمی دانستم دردات به جان بی قرار پر گریه ام پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی حالا که امدی حرف ما بسیار. وقت ما اندک. اسمان هم که بارانی ست ..... به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوری از دیدگان دریا نیست! سر به سرم میگذاری ........ ها ؟ میدانم که می مانی پس لااقل باران را بهانه کن دارد باران می بارد... مگر میشود نیامده باز به جانب ان همه بی نشانی دریا بر گردی ؟ پس تکلیف طاقت این همه علاقه چی میشود تو که تا ساعت این صحبت نا تمام تمامم نمیکنی..... ها ؟ پیر مردی صبح زود از خانه اش خارج شد در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید عابرانی که این صحنه را دیدند او را به سرعت به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیر مرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمعا بشیم جای از بدنت اسیب ندیده باشه. پیرمرد غمگین شد . گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدن. پیرمرد گفت که زن ام در خانه سالمندان است و من هر زور صبح به انجا میروم و صبحانه را با او میخورم نمیخواهم دیر شود. پرستاری به او گفت خودمان به او خبر میدهیم. پیر مرد با اندوه گفت:خیلی متاسفم. او الزایمر دارد و چیزی متوجه نخواهد شد حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه کسی هستین چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته.به ارامی گفت:اما من که میدانم اون چه کسی است.........! نشانی ام را اگر فراموش کرده ای من به تو خواهم گفت تنها دو قدم پشت کعبه ات ـ کعبه ی من انجاست ـ کعبه ی من پیش از کعبه ی تو ابراهیم من پیش از ابراهیم تو ان را ساخت اما روزگار سیاهی که تو برایم نقاشی کردی ابراهیم ام را ازم گرفت من مانده ام و همه بت های نشکسته ام خدای من مسیح فرج ات چه هنگام ابراهیم بت شکنم را زنده خواهد کرد ......نشانی ام تنها دو قدم پشت کعبه ات اگر هنوز فراموش ام نکرده ای تو معجزه تمام روزها و سالهای امده و نیامده ای... روزی که در هیچ تقویمی نیست..روزی که نه شبیه فرداست و نه شبیه دیروزهایم....... من از اواخر زمستان می ایم از یک پنچ شنبه سرد و برفی..میان بغض تولد لحظه های بی قراری ام..لحظه های که انگار کسی هست برای امدن که هرگز نیامده است.... از حالا تا بیایی من شاعری میکنم قول میدهم هیچ کاغذ سفیدی را باقی نگذارم از نوشتن عطر تو. دارم تنفس ات میکنم ـ مهم نیست تو هنوز مرا میشناسی یا نه.... در انتهای کدام جاده ای ؟ یا کجای این زمین ایستاده ای . می خواهم اتشی روشن کنم که همه مردگان و زنده گان را تا تمام سالهای دنیا از گرمای خورشید بی نیاز کنم. میخواهم سوختن بالهایم را به رخ خورشید تو بکشم.... من همان ققنوس ام که از خاکستر خود باز متولد خواهم شد و باز به گرد توخواهم امد... پرهایم را بسوزان پروانه بودن رادوست ارم راستی تو به کسی که پروانه ات می شود چه میگویی؟ نمیدانم چه دردیست که نمیشود دوستت نداشت.. تو را با همه ی نامهای که اگه خودشان هم نباشند یادشان تنهایت نمیگذارد تنها می گذارم....... من گمشده ام ـراه خانه مان را از همین دیروزی که رفتی گم کرده ام. نمیدانم..... حافظه ام درست یاری ام نمیکند. اما انگار خانه مان همین نزدیکیها بود. همین نزدیکیها.. یکی مانده به اخر دنیا..... رفتی... به همین سادگی ودر انتهای همین سادگی های بی خیال بود که دلم را به ستاره چشمان تو خوش کرده بودم اما نا غافل نوری که به ان دل بسته بودم کرم شب تابی بیش نبود و من که هر شب با شمارش ستارگان یاد تو به خواب میروم..... میشنوی.. دارد باد میوزد و تو که ارزو میکردی باد خاطراتم را با خود ببرد.... از همه گریزانم واز این همه همهمه.... بگذار خاطره ات را ببوسم دهانم پر از بوی واژه و رازقی ست پر از بوی یاس کنار پنجره..... میشنوی دارد باد می وزد بوی پیراهن ات را با خود دارد اما من و این نیمکت خالی مدتهاست که در ذهنمان خواب مسافری را میبینیم که باران عطر پیراهن اش را با خود برده است.... باران و این نیمکت خیس و من انگار بیهوده سالهاست در انتظار بوی پیراهن یوسف گمشده خویش چشم به راه این جاده دوریم..... انگار همین دیروز بود که رفتی....... ( نمیدانم شاید برای شما هم پیش امده باشد در چشمان کسی زل بزنی کسی که در حد پرستش دوستش داری اما به خاطر حرمت عشقت به او نتوانی حتی کلامی به زبان بیاری وهزاران حرفی که برایش لحظه شماری میکردی که اگر این بار او را دیدی و در چشمانش نگاه کردی بهش بگی که....اما...و هزاران حرف نگفته.........و این پاکترین عشقهاست ) تقدیم به همه ی دوستانی که چنین عشق پاکی را تجربه کرده اند مبادا گفته باشی دوست ات می دارم دل ات را می بویند وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند ((( عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ))) و دلواپسی همانند عطری خوشبو بر سراسر وجودم پاشیده میشود.چشمهای من فقط به نم نم باران سلام میکند مسافر سهم من وتو از ایوانهای بی فانوس شمردن ثانیه برای به تماشا نشستن جشن پر شکوه ستاره هاست در عصری که شرم و حق حسابش جداست عشق سوء تفاهمی ست که با (( متاسفم )) گفتنی فراموش میشود بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی... دل ادمها به اندازه حرفهاشون بزرگ نیست.ولی حرفی که از ته دل باشه میتونه ادم بزرگی بسازه.. اینقدر نگو اکه کذشت کنم کوچک میشم چون اگه با گذشت کردن یکی کوچک میشد خدا اینقدر بزرگ نبود فرقی نمیکنه گودال ابی کوچکی باشی یا اقیانوسی عظیم زلال که باشی اسمان در توست به حساب خیال بافی ام نگذار .اما ستاره ای دارم در تیره ترین شبهافقط خواستم بدانی میشود دل خوش کرد به چراغهای کوچک یک هواپیما... تقصیر کفشها نیست.جاده را هم متهم نکنیم .پای رفتن باید.پا برهنه گانی بوده اند که جاده های لجوج بوسه بر گامشان زده اند.... هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راهی که پیش روست.. گاهی برای رفتن باید نرفت.... بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه انچه بدان مینگری.... به پایان فکر نکن انذیشیدن به پایان هر چیز.شیرینی حضورش را تلخ میکند.بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند اغاز... کمک کن انچه زود خواهی من دیر نخواهم وانچه تو دیر میخواهی من زود نخواهم ( دکتر علی شریعتی) حاصل ان چیزی است که می اندیشیم چگونه کسی میتواند بگریزد وقتی وجودش اکنده از نفرت باشد وقتی در ذهن داییم تکرار می کند: او از من سوء استفاده کرد او به من ازار رساند او مرا شکست داد او مال و منالم به یغما برد نفرت هرگز با نفرت پایان نمیابد: نفرت تنها وتنها تسلیم عشق خواهد شد ( بودا ) انگاه که تو در کنارم نیستی شب یا روز کدامیک بهتر است چه بگویم اما میدانم که: هر دو بی ارزشند انگاه که تو در کنارم نیستی ( امارو ) دل میگیرد و میمیرد وهیچ کس سراغی از ان نمیگیرد ادعای خدا پرستییمان دنیا را سیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شده ایم. غرورمان را بیش از ایمان باور داریم حتی بیش از عشق... از دوست داشتن انصراف نده حتی اگر کسی بهت دروغ گفت باز هم بهش فرصت بده عشق رو تجربه کنه .حتی اگر در ان شکست خوردی.این را بدان اگر کسی وارد زندگیت شد وگذاشت و گذشت علاوه بر اینکه خاطره به جای می گذاره میتونه یه تجربه هم به جا بذاره....زندگی کن همانگونه که جریان دارد ازاد باش و رها بشکنیم چهار چوبهای که خود برای خود قفسی ساخته ایم پر از هوای تنگ گنگ هیچ.....همان گونه که هستیم باشیم همانگونه که میخواهیم... اگر بهشت باشی خدای هر چه پاکیست خواهم شد واگر دوزخ : گناه تمام زمینیان را به دوش خواهم کشید (از دل نوشته های خودم) نه تنها برای ان چه که هستی بلکه برای انچه که هستم هنگامی که با توام...... i love you the more in that i be lieve you have i liked me for my own sake and for nothing دوست دارم از تو بنویسم بی انکه در جستجوی قافیه باشم بی انکه وا ژه ها رو انتخاب کنم می خواهم از تو بنویسم از تو میدانم دوستم داری دوستت دارم برای دوباره ,برای اغاز ,برای شروع ,احساسی مقدس ونگرانی از فرریختن ,از اوار واز خدای ناکرده روزی دوباره مجبور به ساختن , تو نیز نگرانی اما نه بن مثل من وترسی که همیشه در وجودم هست دوباره دوباره...... نساخته ام و نمیسازم مگر به دستهای که ایمان داشته باشم به دستهای که تا اخرین پله ها که نه ,بلکه تا اخرین روزهای خدا وواپسین نفسها ,و نخواهم ساخت مگر به چشمهای که به رنگ صداقت خدا باشند ,نمی خواهم بنویسم چنین چنان خواهم کرد و نمیتوانم برایت از اسمان خورشید بیاورم ونه شاخه ای ستاره بچینم وبردنت به شهر رویاها را هم بلد نیستم یعنی راهش را سالهاست گم کرده ام ,اما اگر باورم کنی با دستهایت قصری از ستاره وخورشید خواهم ساخت و چشمهایت نه در رویا چرا که ثابت خواهم کرد ان چه ما میخواهیم رنگی ندارد جز رنگ حقیقت ,می خواهم پناه دستانی باشی در اوج بی پناهی که پناهی امن تر از ذستهای پر مهرت نمی یابد بر استان عشقت پناهم باش که میخواهم ثابت کنم تقدس عشقت را بر کرامت وجودم......


| Design By : Night Skin |


